سيد محمد باقر برقعى
15
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
شايد اين قهر تو يعنى ، از سكوتم عاجزى * دل به دريا مىزدم اى كاش ، گويا مىشدم تازه فهميدم چه مىگويد نگاهت با غضب * بايد از اين زودتر بىتاب و شيدا مىشدم تازهاى ، نو ، خوب من ، مانند مضمونى جديد * تا كه توصيف كنم ، اى كاش « نيما » مىشدم كاش تو رؤيا نبودى ، واقعيّت داشتى * يا كه من مثل تو بودم ، كاش رؤيا مىشدم مزد آب خسته از شرم سكوتم ، دل فريادم كو ؟ * آه ! آن حنجرهء باز خدادادم كو ؟ كوچه بنبست ، در بسته ، شبح پشت سر است * دلهره مىكُشدم ، قدرت فريادم كو ؟ كاش مىشد كه نهان در دل يك جمع شوم * تا كه فرياد زند درد كه : همزادم كو ؟ ديگر از پيكر هر سرو قفس مىسازند * باغبان نيز نپرسيد كه شمشادم كو ؟ آسمان گفت شقايق ز عطش مىسوزد * ابرها ! محض خدا ، بارش امدادم كو ؟ مردى از باغچهء تشنهء خود مىپرسيد * مُزد آبى كه به گُلهاى تو مىدادم كو ؟ آسمان ! يخ زده در دل همهء عاطفهها * پاسخ آنهمه آهى كه فرستادم كو ؟ تا كه بستش بزنم بار دگر ، سنگدلان ! * خردههاى دل بشكستهء ناشادم كو ؟ اميد ديگر به دوش خستهء شب مىسپارم * اين كُولهبار نااميدىها كه دارم با دفتر قلبم نشينم رو به خورشيد * امّيد را در روشنايى مىنگارم احساسِ بودن در درونم مىشكوفد * وقتى كه دست سبزهاى را مىفشارم در كوچهباغ سبز آهنگ قنارى * همواره چون قلب شقايق بىقرارم من تا هميشه بىقرار عطر ياسم * پيوسته در ابهام درك لالهزارم من با بهار و با طنين گامهايش * نبض ظريف غنچهها را مىشمارم بايد كه چون پيچك ز بُنبستِ نيازم * دستى به بام آرزوهايم برآرم از غربت پاييز مىآيم در اين شهر * در جُستوجوى كوچهء سبز بهارم